اوسامو یک کارگر معمولی ساختمان است، اما درواقع خرج زندگی خود را با فروش اجناسی که با پسرش شوتا از فروشگاهها میدزدند، به دست میآورد. همسر او، نوبویو در یک خشکشویی کار میکند و چیزهایی که در جیب مشتریها جا مانده است را، میدزدد. او زن بسیار احساساتی است که به زندگی مشترکش علاقه زیادی دارد.دختر نوجوان آنها، آکی با کار در شوهای ناجوری در شهر، سهم خود را در تأمین مخارج خانواده انجام میدهد. مادربزرگ آنها، هاتسو معتاد به بازی با دستگاههای شرطبندی پاچینکو است. در روزی سرد، وقتی اوسامو و شوتا پس از دزدی از فروشگاهی به خانه برمیگشتند، دختر کوچکی را میبینند که از سرما میلرزید. اوسامو تصمیم میگیرد دختر بیپناه را برای چند روزی به خانه بیاورد. بر بدن کودک نشانههایی از خشونت وجود دارد و شبها تختش را خیس میکند. قلب پیر و شرور اوسامو برای این کودک نرم میشود و با وجود دیدن خبر گمشدن او در تلویزیون، تصمیم میگیرد که یوری را برای همیشه پیش خود نگه دارند و به او راههای دزدی را یاد دهند...
فیلمی بسیار پر مفهوم و زیبا که تعریف سنتی خانواده را به چالش می کشد و به حق شایسته جایزه نخل طلای کن بود.
این فیلم و امشب دیدم. درمورد مهمترین نیاز بشری از روز اول زیست در روی این کره زمین هست؛ خانواده البته نه به معنا و مفهوم ژن مشترک. فیلمبرداری عالی بود، قصه عالی. از اون فیلمها که وقتی تموم میشه، تازه شروع میشه.
من دوسش داشتم و داستانش برام پرکشش بود
فیلم موردعلاقهم♡
دنبال چیز عجیب غریب نباشید، یه درام خوش ساخت و البته غم انگیز بود، من لذت بردم، یه جاهایی پوزخند زدم و یه جاهایی اشک تو چشمام جمع شد.