گرید با انجام بازی واقعیت مجازی Satisfy از بدهی فرار میکند. او با باز کردن قفل یک کلاس افسانهای، به یک آهنگر افسانهای تبدیل میشود که تجهیزات اسطورهای میسازد. مهارتهای او در زمینهی ساخت سلاحهای پیشرفته، او را درگیر درگیریها میکند و ...
جزئیات و تماشا ←

گریما سان همیشه تو ذهنم میمونی مرد❤️
گریماسان تو با قلب ما چه کردی 😭
انیمه قشنگی بود،ولی متأسفانه الکی کش دادنش و در قسمت های کمتری میتونست تموم بشه.من خودم بشخصه دوس داشتم بدونم و ببینم که یوهان چطوری اینهمه قاتل رو متقاعد میکنه و در واقع اینقدر مردم رو مجذوب خودش میکنه.یه چیز دیگه اینکه خیلی دوس داشتم ببینم یوهان چطور کسی رو میکشه و این حس ترسی که همه ازش دارن هم به من منتقل بشه که نشد.متاسفانه اخرای انیمه خیلی قاطی شد و من در کل ربط مباحث رو به هم نفهمیدم،پدر یوهان و مادرش و اون سرهنگه و اون عمارت گل رز و دزدیدن بچه ها و اون کسی که براشون داستان میخوند و… خب اینا برا چی بود؟اصلا هدف یوهان چی بود؟میخواست چیکار کنه؟اون کتاب داستان و ماجراش چی بود؟چه ربطی به یوهان داشت؟این وجود بازرس رونگ چه فایده ای داشت؟خیلی سؤال های دیگه.و در آخر هم شاهکارشون که باز دوباره تیر به سر یوهان خورد و نمرد.آخه مگه داریم ۲ بار تیر به سر بخوره و نمیره؟حرف زیاده واقعا ولی نمیشه نوشت
نه اتفاقا مشکل دقیقا همین جاست که اگر آخر «مانستر» رو در نظر بگیریم، خیلی از این سوال ها جواب دارن و رفتار یوهان اصلا رندوم نیست. هدف نهایی یوهان «کشتن همه» یا ساختن یه دنیای خاص نبود. چیزی که از اول دنبالش بود محو کردن کامل وجود خودش بود؛ یه جور خودکشی که حتی رد و اثری از خودش هم نمونه. واسه همین آدم ها رو میکشه، هویت ها رو از بین میبره، آدم ها رو مقابل هم قرار میده و در نهایت کاری میکنه که تنما به نقطه ای برسه که خود یوهان رو بکشه. کل ماجرای روئنهایم هم عملا آخرین مرحله همین نقشه است. داستان «هیولای بی نام» هم صرفا یه کتاب فرعی نیست. یوهان از طریق داستان ها و آزمایش های بوناپارت با ایده «هیولای بی نام» و از دست دادن هویتش درگیر شده بود. یوهان عملا خودش رو همون هیولای بی نام میدید؛ موجودی که اسم، هویت و گذشته مشخصی نداره و میتونه وارد زندگی هر کسی بشه و اون رو نابود کنه. حتی اسم «یوهان» هم بخشی از همین بحران هویته. عمارت رز سرخ هم الکی اون جا نیست. اون جا یکی از ریشه های اصلی تراژدی یوهان و نینا و به آزمایش ها و داستان هایی که بوناپارت روی بچه ها انجام میداد وصل میشه. اتفاقات اون جا مستقیما روی شکل گیری شخصیت یوهان اثر گذاشته و بعدها هم مشخص میشه که مسئله فقط «یه بچه قاتل شدن» نبوده؛ بحث نابودی هویت و این باور بوده که انسان ها اساسا قابل تبدیل شدن و حذف شدن هستن. از طرفی کیندرهایم هم همین ایده رو از یه زاویه دیگه نشون میده. یوهان اون جا باهوش ترین و قدرتمندترین بچه نبود که صرفا همه رو با قدرت خودش بکشه؛ کاری کرد که سیستم خودش آدم ها رو علیه هم بشورونه و در نهایت خودش از این هرج و مرج جان سالم به در ببره. این الگو رو بعدها بارها تکرار میکنه. پس به نظرم این که بگیم «نمیدونیم یوهان چرا این کارا رو میکرد، شاید فقط برای جذابیت داستان بود» اتفاقا نادیده گرفتن بخش اصلی «مانستر»ه. «مانستر» از اول تا آخر درباره اینه که یوهان چطور به این باور رسیده که وجود انسان میتونه کاملا بی معنا بشه و خودش هم میخواد در نهایت همین بی نام و نشون شدن رو تجربه کنه. و مهم تر از همه: تنما تنها کسیه که این فلسفه رو کامل نقض میکنه. یوهان بارها سعی میکنه ثابت کنه که زندگی انسان هیچ ارزشی نداره، ولی تنما از اول تا آخر حاضر نیست بین «ارزش زندگی» آدم ها فرق بذاره. واسه همینه که آخر داستان دوباره یوهان رو نجات میده. کل نقطه پایانی «مانستر» همین تقابل یوهان و تنماست، نه این که صرفا یه قاتل مرموز داشته باشیم که کاراش دلیل خاصی نداره.
واقعا برام جذاب بود با تمام شخصیت هایی که سریال داشت لذت بردم همشون یه تیکه پازل هستند که سریال بهتون معرفی میکنه اگر میخواید شروع کنید عجله ای در داستان نداشته نباشید چون داستان هیچ چیز اضافه ای نداره و همش همینطور که گفتم تیکه ای از پازل هستند و اگر نسبت به داستان های جنایی و و روانشناسی علاقه ای ندارید نگاه نکنید خیلی بهتره و خب اگر علاقه دارید قطعا جزو بهترین آثاری میشه که تابحال تماشا کردید تمام
واقعا ارزش دیدن دارهههه