چوی دو هیون (جونهو) بیشتر دوران کودکی خود رو به علت بیماری قلبی در بیمارستان گذارنده است. بعد از اینکه او به طور معجزه آسایی از عمل پیوند قلب جون سالم بدر میبره، پدرش متهم به قتل میشه و بایستی طبق قانون اعدام بشه! او…
جزئیات و تماشا ←

مشاهدهٔ جزئیات ←
چوی دو هیون (جونهو) بیشتر دوران کودکی خود رو به علت بیماری قلبی در بیمارستان گذارنده است. بعد از اینکه او به طور معجزه آسایی از عمل پیوند قلب جون سالم بدر میبره، پدرش متهم به قتل میشه و بایستی طبق قانون اعدام بشه! او…
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
در شهر مرموز چارانداپور، مجموعه ای از قتل های آیینی یک کارآگاه و یک افسر سابق پلیس را وارد پرونده ای پیچیده می کند که ریشه در یک انجمن مخفی چند صد ساله، نمادهای مرموز و رازهایی مدفون در گذشته دارد.
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
گروهی از ماموران بسیار ماهر سازمان مخفی «نیروی ماموریت غیرممکن» برای انجام خطرناک ترین عملیات های جاسوسی به کار گرفته می شوند و با استفاده از استتار، فناوری، فریب و برنامه ریزی دقیق، ماموریت هایی را اجرا می کنند که شکست در آنها می تواند…
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
آشنایی یک معلم بازنشسته و یک دانشجوی جوان و کاریزماتیک، به رابطه ای پیچیده تبدیل می شود که پس از مرگ او و شکل گرفتن رابطه ای تازه میان آن جوان و همسایه سالخورده اش، پرده از رازهایی تاریک برمی دارد و پلیس را به…
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
پانزده سال پس از قتل یک غول کازینو، پسر قربانی که اکنون دادستان است و پسر قاتل که به عنوان بازپرس مشغول به کار شده، دوباره با یکدیگر روبه رو می شوند و در جریان تحقیق درباره پرونده ای قدیمی، به شبکه ای از فساد…
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
پری میسون، وکیل مدافعی زیرک و باتجربه، پرونده موکلانی را بر عهده می گیرد که به جرایم سنگین و به ویژه قتل متهم شده اند و با کمک کارآگاه خصوصی خود، پل دریک، و منشی اش، دلا استریت، در دادگاه با زیر و رو کردن…
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
داستان یک مجری ایستگاه رادیویی بهنام فِرد هکر که پس از درخواست شرکت یک گروگانگیر در مصاحبه برنامهاش، وارد بازی مرگ و زندگی میشود.
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
این سریال ماجرای چند زوج را روایت میکند که ساکن شهر جدیدی شده و در آرامش ، زندگی عادی خود را با لذت سپری میکنند ، تا اینکه یک قتل غیرمنتظره اتفاق می افتاد و این صلح را به هم میزند و…
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
نیلی با تکیه بر تجربیات خود در کنار جک ریچر و تیم «بازرسان ویژه ۱۱۰»، راهی مأموریتی پرخطر میشود تا تهدیدی شوم را برملا سازد و برای گرهگشایی از این معما، جان خود را به خطر میاندازد.
جزئیات و تماشا ←
مشاهدهٔ جزئیات ←
یک کارآگاه اهل استکهلم، برای به دام انداختن یک قاتل زنجیرهای که افسران پلیس را هدف قرار میدهد، ناچار میشود با پدرش که پلیسی سابق بوده و با او رابطهی سردی دارد، همکاری کند. این موقعیت، آنها را وادار میکند تا در جریان تحقیقات، اختلافات…
جزئیات و تماشا ←برای ثبت نظر خود باید ثبت نام کنید یا وارد شوید
مگه دوکز وامونده وقتی اون تروریست رو از زمان خدمت ارتشش تو خیابون دید یهو بی اختیار حمله ور نشد بهش و کشتش و لاگوئرتا درکش کرد؟؟ یا کویین اون صاحب کلاب اوکراینی رو برای نجات دادن استیپره نکشت؟ یا باتیستا زمانی ک دکستر جلوی خودشون قاتل دبرا رو کشت چشم پوشی کرد؟یا دبرا توی کلاب شلیک مستقیم نکرد ب کله اون خلافکاره؟ همه ی این ادما این موقعیت رو تجربه کردن که ادمی ک حقشه بکشنش رو بکشن! فقط دکستر تو ابعاد گسترده تی این کارو انجام میده هم امیال دارک خودشو ارضا میکنه هم سودش به جامعه میرسه واقعا انقدر سخته فهمیدنش
ببین منطقیه ولی خب قانونه دیگه،اینطوری هرکس بره هرکیو که خلافکاره بکشه پلیس کارش چیه من بعضی قسمتا با دکستر مخالف بودم،اگه به جاش پلیس اون شخصو دستگیر میکرد به نظرم جالب تر بود،مثلا آرتور یا متجاوزای لومن اگه دستگیر میشدن براشون بدتر تموم میشد و جالبه همیشه فقط چند قدم عقب تر از دکستر بودن،اگه دکستر دخالت نمیکرد به هرحال دستگیر میشدن
دکستر همیشه میخواست یه ادم عادی باشه و اخرش اون ادمه رو توی خودش دید اون وجدان رو اون خوبی رو توش خودش پیداش کرد ، اون ب طرق مختلفی مجبور شده بود ب دارک پسنجرش تسلیم بشه اما از وجودش لذت نمیبرد مثل بقیه اون قاتل ها ، کد های هری فقط یه پوشش و بهونه بودن برای چیزی ک عمیقا درونش وجود داشت! وجدان. اون به حدی میخواست ی ادم عادی باشه ک حتی به خودش میگفت قتل هاش رو هم برای ادمای خوب انجام میده تا بیگناه های بیشتری زنده بمونن و ادمای شبیه به خودش کمتر باشن.. اون واقعا توی ی مأموریت بود اما این بار نه با کد های هری بلکه با وجدان و منطق خودش با این قضیه روبرو شد
درکل بنظرم دکستر وجدان داره فقط نمیتونه قبولش کنه
بزرگترین اشتباه دکستر این بود ک خیلی دیر خودش رو کشف کرد و موقعی ک هنوز مطمعن نبود خوبی هم میتونه در اون باشه زندگیش رو با کار و زندگی شخصی شلوغ کرد و این فرصت فکر کردن رو ازش میگرفت.. اون هنوز نتونسته بود بین دوتا زندگیش یکی رو انتخاب کنه و همیشه بخاطر اینکه هم خر رو میخواست هم خرما رو همه چیز رو میباخت .. زندگیش با ریتا بعنوان زندگی انسانیش خیلی خوب و دوست داشتنی بود اما خودش هم زیر فشار بود بخاطر دروغ هایی ک هرروز مجبور میشد بهشون بگه .. مرگ ریتا خیلی غمانگیز یود و واقعا هم تقصیر دکستر بود اونجایی ک ارتور رفت ک خودش رو بکشه دکستر فقط بخاطر خودخواهی و اینکه خودش بکشتش اونو زنده نگه داشت! و خب تاوانش رو هم پس داد! شخصیت بعدی ک با کارای دکستر نابود شد دب بود.. زندگی دب از زمانی ک دکستر ب خونشون اومد ریده شد تمام توجه پدرش ب پسرش بود و پسر خوب و درسخون چ توی خونه چه سرکار اون بود و همیشه دب گوسفند سیاه خانواده دیده میشد! دب میتونست بخاطر اینا از حسادت یا ددی ایشوزش از دکستر متنفر بشه… اما بجاش عاشقش شد و اونو ستایش میکرد.. حتی وقتی فهمید حقیقت راجب دکستر چیه و دکستر زندگی لعنتی با هانا رو به دب ترجیح داد بازم ازش حمایت کرد .. ریتا و دب تراژدیک ترین مرگ هارو توی سریال داشتن 🙂 درکل باید شخصیت دکستر رو درک کنین و بفهیمن ک هر فصل ی استیج از تکاملشه و اخرش میرسیم ب اینکه دکستر بلخره خودش رو شناخت و پذیرفت! فصل بعدی هم احتمالا اون کارگاه زنه شک میکنه و از مرگ انجل میرسه به دکستر. در هرصورت خوشحالم ک دکستر به یه تعادل درونی رسید و الان هم پسرشو داره هم دارک پسنجرش رو.. (از اینکه هیچ خبری از استر و کدی نشد ناراحت شدم کاش حداقل ی پرده نشون میدادن اونا دارن چیکار میکنن و چرا هریسون بعد مرگ ریتا نرفت پیششون؟)
این اسپیناف و اسپیناف قبلی شاهکار بودن واقعا فقط چی میشد ادمایی مثل لاگوئرتا و باتیستا و دوکز و … انقد موی دماغ نمیشدن و میزاشتن کارشو بکنه؟ اونا فقط پلیس هایی بودن ک میخواستن یه پرونده کوفتی دیگه رو حل کنن (البته باتیستا مشکل شخصی تری داشت چون فهمید کل بیست سال زندگیش گول خورده و عقده کرده بود) آی مین، نمیگم کار دکستر صدردصد خوب بوده و هیچ اشتباهاتی نداشته ولی خانواده های ادمایی ک توسط قربانی های دکستر کشته شدن صدردصد درکش میکنن مثل جونا پسر آرتور قاتل سه گانه یا آنجلا توی ایرون لیک وقتی فهمید دکستر کیه اولش فک کرد وای برم تحویلش بدم چ هیولای وحشتناکی اما وقتی فهیمد دکستر کسی بوده ک کرت رو کشف کرد و پدرشو درآورد اونو رها کرد.. منظورم اینه شما ب عنوان ی ادم عادی اونو فقط قاتل سریالی میدونین اما بعنوان ی قربانی اونو درک میکنین و از وجودش سپاسگزارین، همون جمله ی اخری ک دکستر گفت : i am who you exactly need me to be. دکستر فقط ی قاتلی نیست ک از روی داشتن هیجانات یا برعکس نداشتنشون، ینی سایکوپث بودن ادم بکشه تا بتونه چیزی رو حس کنه ، دکستر یه چرخه ی تکامل بود یه چیزی عمیق تر از تعاریف توی کتاب ها( نه میشد کامل بهش گفت انسانیت داره و همدلی میکنه و نه میشد کامل گفت احساساتی نداره و یه سایکوپث کامله چیزی ک حتی دکتر ووگل هم نتونست هضمش کنه و حیرت انگیز بود براش) چیزی ک توی اسپیناف اورجینال سین نشون دادن این بود ک برادر دکستر اون شکلی بدنیا اومده بود و اون تاریکی رو توی وجودش داشت ولی دکستر بخاطر تراماتیزد شدنش توی کودکی ضربه ی شدیدی دید و اون رو تبدیل کرد ب چیزی که هست ،برای همینه ک اون همیشه گیر میکنه بین انسانیت و دارک پسنجرش ، اگه یه سایکو بود تا اخرش تغییر نمیکرد ، ولی ما اینو هم دیدیم ک دکستر توسط دکتر ووگل و پدرش تبدیل شده بود ب یه سلاح انسانی وقتی این دوتا دیدن این بچه همچین امیالی داره گفتن چرا ک نه بیا تو این راه ازش استفاده کن! چیزی ک بارها دکستر رو ب چالش کشید و بعدا ثابتش کرد اونا اشتباه میکنن! اونا حتی بفکرشون نرسید شاید دکستر بتونه چیز دیگه ای هم باشه شاید بتونه دراینده همدلی کنه ، دوست داشته باشه یا اهمیت بده اصلا! اولش فقط ی بچه ی اسیب دیده بود با کلی خشم و میل ب اسیب رسوندن بدون اینکه بدونه از کجا میان! بعدا پدرش ی تصمیم ی طرفه گرفت که اون شبیه بقیه نیست و نمیتونه باشه پس به امیالش فقط جهت میدیم و اونو تبدیل کرد ب یه قاتل سریالی حرفه ای ، بعد از مرگ پدرش دکستر با کد پدرش ب زندگی ادامه داد ی پوشش خوب برای زندگیش ساخت قتل هاش رو طبق کد انجام میداد تا اینکه سر و کله ی برادرش پیدا شد اونجا اولین بار فهمید ریشه ی امیالش کجاست و چرا اینحوریه خودش رو بیشتر شناخت و متوجه دروغ پدرش شد اونجا بود ک فهمید همه چیز کد های هری نیست و شخصیت اون فراتر از چیزیه ک هری و دکتر ووگل کشفش کنن! و بعد ها ب مرور زمان دیدیم دکستر اتفاقات مختفی رو تجربه کرد و اینو ته دلش فهمید ک اون صدرصد شرور نیست و خوبی هم در وجودش داره اما دیگه خیلی دیر بود و اسیبش رو به اطرافیانش زده بود… زندگی دکستر اگه هری به بخش خوب وجودش هم توجه میکرد خیلی متفاوت میشد .. اما تا اخر داستان دیدیم ک هری هم اعتراف کرد راجب دکستر اشتباه میکرده و اون هم میتونست یه انسان باشه نه صرفا ی دستگاه ادم کشی. اینکه دکستر همیشه ی عضوی از خانواده اش رو توی ناخودآگاهش میدید و همیشه پیشش بودن نشون میده اون هیچوقت اونا رو صرفا ب عنوان ی پوشش لعنتی برای عادی بنظر رسیدن و .. اینا نمیخواست و اون از ته دلش دوستشون داشت و میترسید از اینکه تنها بمونه 🙂