در جزیرهای دورافتاده در اسکاتلند، خواهر و برادری به نام «ایسلا» و «سندی» پس از ناپدیدشدن والدینشان، سالها در انزوا زندگی کردهاند و از سرزمین خود در برابر غریبهها محافظت میکنند. ورود دنیل، کارمند شورای محلی که مأمور انتقال آنها به سرزمین اصلی است، زندگی…
جزئیات و تماشا ←

یکبار دیده بودم ۲ سال پیش بازم دیدم یادآوری شد 😉
دخترونه بود و معمولی و نه چندان جذاب برای آقایون
فریاد ز دست فلک آینه گون… کز جور و جفای او جگر دارم خون… روزی به هزار غم به شب میآرم… تا خود فلک از پردهچه آرد بیرون…
پیشنهاد میکنم