داستان حماسی عشق و خون بین لویی دو پونت دو لاک (جیکوب اندرسون)، لستات د لاینکورت (سام رید) و کلاودیا (بیلی باس) و خطرات جاودانگی، توسط روزنامهنگار دانیل مولوی (اریک بوگوسیان) روایت میشود. لویی که از محدودیتهای زندگی به عنوان یک مرد سیاهپوست در نیواورلئان دههٔ ۱۹۱۰ رنج میبرد، در برابر پیشنهاد لستات دی لیونکورت مبنی بر فرار و پیوستن به خون آشام همراهش نمی تواند مقاومت کند. اما قدرتهای جدید مستکنندهٔ لوئی با قیمتی خشونتآمیز همراه است، و معرفیِ کلاودیا خونآشام کودک، جدیدترین نوپای لستات، به زودی این زوج را در مسیری از چندین دهه انتقام و کفاره قرار میدهد.
فصل سه خیلی متفاوت بود ولی واقعا شاهکار بود. اونایی که به نظرشون بی سر و ته اومد دوباره ببینن. داستان شلوغ و غیر خطیه و خیلی چیزا رو با استعاره و آهنگ میگه. لستات مدام به از یه خاطره به یه خاطره دیگه میپره. تماما توی زمان حال نیست، مدام گذشته ش رو میبینه و توهماتی از گذشته جلوی چشمش ظاهر میشن. انگار تنها زمانی که لستات تماما در حال حضور داره وقتی هست که لویی کنارشه. توی صحنه هایی که لویی حضور داره، اون ریتم سریع و در هم بر هم وجود نداره. زمان کندتر حرکت میکنه و داستان خطی میشه.
صحنه مورد علاقه من: لحظه ای که گابریل متوجه میشه " اُ اُ این آهنگ در مورد من نیست "
بنظرم بی سر و ته بود پایان فصل.
فصل آخر chaotic بودن لستات رو خیلی خوب به تصویر کشیدن کلا سریال خوش ساخته
تنها چیز چندش این فصل رابطه ی جنسی لستات با مادرش بود که واقعا چندش بود، وگرنه این فصل واقعا شاهکار بود…