فیلم Tenzing داستان واقعی Tenzing Norgay ، کوهنورد شرپا، را دنبال میکند؛ مردی که رؤیای فتح قله اورست را در سر دارد. او در جریان یک اکسپدیشن با Edmund Hillary همراه میشود و تلاش میکند جایگاه خود را در تیم کوهنوردی بریتانیا به دست آورد.
جزئیات و تماشا ←

خوب بود نهایتا هرچی فکرکنی درسته لزوما خوشبختی نمیاره
بدون هیچ کار مثبت و هیچ اثری تو زندگی خودشو فنا کرد. همون جور که سه ساعت عمر منو بیخود و بی جهت تلف کرد.
اون خودش انتخاب کرد شمام خودت انتخاب کردی…
کریس در این فیلم، انسان را جدای از روابط اجتماعی تعریف میکنه. او انسان را جزئی از کلِ طبیعت میدونه که باید با آن همزیستی کنه و ازش درس بگیرد. به همین دلیل، او ترسی از حیات وحش نداره. برعکس، ترس و بیاعتمادی اصلی کریس نسبت به آدمها و پیچیدگیِ احساسات آنهاست. در واقع کریس اصالت را در "صداقت" میبینه؛ او متوجه شده که طبیعت با تمام بیرحمیاش، یا انسانهای سادهای که در طول مسیر با آنها آشنا میشه، دقیقاً همانی هستن که نشان میدن! در حالی که آدمهای شهرهای شلوغ و حتی خانواده خودش، زندگیشان آمیخته با ریاکاری و نقابه. همین تضاده که اونو به سمت تنهایی مطلق آلاسکا میکشونه؛ جایی که طبیعت با او صادق هست.
از زمانی که دانلودش کردم و شروع کردم به دیدن تا اتمامش، تقریبا یک ماهی طول کشید، علتش هم این بود که ذهنم نمیتونست بیشتر ازین به فیلم فرصت بده تا به طور پیوسته وقت بزار و نزدیک ۳ ساعت فیلم رو تموم کنه.. خیلی جاها زده شدم و حالم بد شد و فیلم رو دیگه نیمه کاره رها کردم.. شاید نزدیک ۲ هفته داشتم کلنجار میرفتم که حذفش کنم یا تمومش کنم، بالاخره تصمیم گرفتم ادامه فیلم رو ببینم و تمومش کنم. ۱ ساعت پایانی فیلم برخلاف گذشته فیلم خیلی برام جذاب و عبرت آموز بود.. هرچه به سکانس های پایانی فیلم نزدیک میشدم، درس های بیشتر و واقع بینانه تری میگرفتم(منورم اینه احساس میکنم الکس، عقاید و تفکراتش از فصل اول داستان تا فصل آخر داشت رشد پیدا میکرد و پخته تر میشد، فصل آخر که رسیدن به خرد بود اگه اشتباه نکنم، عقاید و تفکرات بگپخته تری رو بیان میکرد که حتی تفکرات قبلی اون رو نقض میکرد) در نهایت خوشحالم و پشیمون نیستم از دیدن این فیلم..
به نظرم در نهایت چیزی که داستان فیلم میخواست به ما بگه این بود که طبیعت گردی و زندگی کوتاه مدت تو طبیعت به تنهایی چیزی بدی نیست و اتفاقا میتونه خوب باشه و تاثیرات مثبتی روی افراد بزاره و حتی شاید کمک شون کنه خودشون رو پیدا کنن ولی نمیتونه عامل خوشبختی و شادی انسان باشه چرا که انسان در ذات خودش موجودی اجتماعی هست که برای بقا خودش نیاز داره با انسان های دیگر در ارتباط باشه نه اینکه تنهایی بره تو کوه و بیابون زندگی کنه حداقل اگه میخواد اینکارو بکنه یه نفرو برداره با خودش ببره😅 این همون چیزی هست که شخصیت اصلی داستان در آخر فیلم به اون رسید و تلاش کرد تا از رودخانه عبور کنه و به جامعه برگرده که موفق نشد و اتفاقا تو کتابش به این موضوع اشاره کرد. در نهایت جمله آخری که شخصیت اصلی تو کتاب نوشت باعث شد فیلم بی معنی یا بهتر بگم با برداشت معنی اشتباه تموم نشه : ___________________________________ Happiness only real when shared شادی ( خوشبختی ) فقط زمانی واقعی است که با دیگران تقسیم شود.